|
|
|||
|
تبسم به خاطر تو
ارتباط با من پيوندها
**پسرهاي مثبت**
sahme ma. افكار پراكنده يك كشاورز ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد با مدعي مگوئيد اسرار عشق و مستي بي سرزمين تر از باد تبسم به خاطر تو تصوير يك خواب تكه هايي از من چاي بخور غصه نخور دشنه در ديس دلتنگي هاي خط خطي سرنوشته سفيد شعرهايي روي نگاتيو طاها كسي كه مثل هيچكس نيست غوغاي عشق كلاغي كه هيچ وقت به خانه اش نرسيد كلمه ما راويان قصه هاي رفته از ياديم ماه مرداب مرا آفريد آنكه دوستم داشت مردي با خاطراتش نفس عميق همنواز و در اين بام كه هر لحضه در او بيم فرو ريختن است ورود بزرگسالان ممنوع ......................
بازديد کننده
Powered By |
چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦
امروز
هیچ می دونی چه حالی دارد آش نخورده و دهن سوخته وقتیکه نه راه نجات داری نه قدرت مبارزه ؟؟؟ ... شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦ اين روزها احساس مي كنم خيلي پوست كلفت شده ام مثله تمساح ديگر خيالم به اين درياچه گِلي نمي شود چهره ي تب دار ماه تان به درد خودتان بسازد ماهي هاي گنده زده ي هميشه خوابِ روي آب هم اسير تور نيمه تافته دخترا ن تان ...
از تير ۸۶ تا همين امروز كه مي دانم تا آخر هاي آذر طول مي كشد . يادم نمي آيد يك نفس راحت كشيده باشم ... نيستم تا مدتي ... سرتان سلامت جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦ آه خداي من ! كاش هنوز كسي مرا به نام نمي شناخت و به صدا و به تن كاش گاهي تو هم مرا از نو مي شناختي نه آني كه هستم يكي ديگر از من بهتر يا بدترش را خودت مي داني اما منه من نباشد ، كه هنوز آسوده خوابيدن شبهايم را نفسم از من دزديده ، هزار بار ... تكه تكه شدم آن آيينه كه شكست هر چه بندش هم بزنم باز تكسر صورتم رهايم نمي كند. نازنين جان من ! اينجا صدا كردنت راحت تر است . من كه رسواييم ديگر شهره ي خاص و عام شده ... كسي نيست كه زير و بم ناشناخته هايم را نشناسد مرحمتي كن و باز ... خودت امانم بده سهشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤ شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤
آخرين ...
باز در حجم زمستان سردی ديگر
سايه گسترده شبي ديگر و دردی ديگر شب تمرين شده رايت* يلدا بر دوش شب سرد علم* کشتن مزدا بر دوش شبی آشفته شبی شوم شبی سرگشته شبی از سرد ترين قطب زمين بر گشته امشب ار مملکت زاغ و زغن* ميآيم از لگدمالترين سمت چمن ميآيم گفتنيها همه راز است ولی خواهم گفت شرح اين قصه دراز است ولی خواهم گفت من فروپاشی ارکان وفا را ديدم خوش نداريد ولی اشک خدا را ديدم چه چمنها که نروييده پريشان کردند چه خدا را که فدای دو سه من نان کردند چه لطيفان که به پيران حبش بخشيدند چه ظريفان که به مشتی تن لش* بخشيدند همه را ديدم و در بستر خون خوابيدم اين حکايت تو فقط مي شنوی من ديدم آشنا مردی و غيرت به اسارت رفته خم نه پيمانه نه ميخانه به غارت رفته سينه آماج کلام است قلم برداريد ديده تاراج خزان است قدم برداريد بر سر خانهی اجدادی خود برگرديد شهر رسواست به آبادی خود بر گرديد کم به اين ورطه کشاندند تحمل کرديم؟ کم به ما آب ندادند ولی گل کرديم؟ کم پراکنده شديم از در درهای بهشت به گناهی که نکرديم و قلم زود نوشت برق اين گونه که در شرق زمين ميبينی شعلهی خرمن دنياست چنين ميبينی حالی از عقل درآ دشت جنونی هم هست اين طرف ورطهی آغشته به خونی هم هست مرد مگذار تو را رام و نمک گير کنند بر سر سفرهی اربابی خود سير کنند تشنه ای باش و بمير و لب اين کوزه مرو کوزه بشکن دهن روزه به دريوزه مرو اين خوارج همه را غرق ريا ميبينم بر سر نيزه نه قرآن که خدا ميبينم در شب ننگ قلم گم شده احساس که هست در صف جنگ علم گم شده عباس که هست شعر پيراسته تقديم فلانی نکنيد رخنه در دين خود از بيم فلانی نکنيد آلت دست فرودستتر از خود نشويد نردبان دو سه تن پستتر از خود نشويد نگذاريد که هر خيره به نانی برسد هر تن هرزه به نامی و نشانی برسد هر مگس داعيه نغمه سرايی بزند هر که منصور شود لاف خدايی بزند ای مسلمان يل ناموس پرست خود باش گبر* اگر ميشوی افسار به دست خود باش بذر احساس در اين وادی مشکوک مريز قيمتی دُر دَری در قدم خوک مريز* ... اين خزان ديده چمن را به مرض ميخواند بی صلاحيست فقط خوب رجز ميخواند دردها سر به هم آورده خدايا چه کنم؟ مثنوی واژه کم آورده خدايا چه کنم؟ هر بيابان زده مجنون شده يارب مددی قاف تا قاف جگر خون شده يارب مددی بر کن اين ريشه که تا پابه سرش را خون است بشکن اين شيشه که مصداق همالغابون* است شايد اين چوب سترون گل اميد شود اين شب يائسه آبستن خورشيد شود... شاعر گمنام
* رایت و علم که هر دو به معنای درفش (پرچم) به کار رفته است. * زغن: پررنده ای شبیه به کلاغ که جانورانی همچون موش را شکار میکند که گوشت ربا و غلیواج هم گفته می شود. * کنایه ار تن پروری اعراب است. . * این نام پس از شکست ساسانیان ار جانب مسلمین و از روی تحقیر به رزتشتیان اطلاق شد * اشاره به بیتی از دیوان ناصر خصرو دارد: (( من آِنم که در پای خوکان نریزم مرین قیمتی دُر لفظ ِ دری را )) * صحیح آن هم الغاون است بر گرفته از سوره ی شعرا ، آیه ی ۹۴ فکبکبوا فیها هم والغاون (در آن حال کافران و معبودان باطلشان هم برو در آتش دوزخ افتند) از اين پس اينجا خواهم بود ...
شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤
همزاد
"بگذار گـاهي دركنار اين دريچه گسترده ، حمـام روح بگيرم ، بگذار اگر شد همچنان نقاب آفتاب به صورت بكشم تا هر آنكه در من خيره شد آفتابي شود. و يا بگذار همان كلاغ قصه مادر بمانم كه آخر قصه بود و هيچ وقت به خانه اش نمي رسيد. هر چند كه عقاب قصه نيستم اما ، با تكه سنگي اگر زدند پر خواهم كشيد و ذوب در آفتاب خواهم شد. مي داني اولين سنگ را چه كسي به سمت مريم مجدليه پرتاب کرد؟"
"خواب كه بودم در هزارتوي قصه هاي مادر گم شدم و قصه ي كلاغي كه هيچ وقت به خانه اش نرسيد با يك آسمان توشه براي هزار سال سرگرداني قوم آواره ، تعبير داستان هاي شبانه شد . گفته بودمش رنگ سياهي شبت را با ستارهاي صبح نورباران مي كنم . بال و پرش را كه بالا برد . هـزار زخم كاري بر تنش بود و از هر كدام طلوع خورشيدي كه شب سياهم را روشن كرد . صبور بودم و ستاره هايم را در مشتم قايم مي كردم براي روز مبادا و نمي دانستم كه دست هايم از آتش ستاره ها ، پنهاني خواهند سوخت و بجاي دست هاي سوخته ام هزاران بال پرواز خواهد روئيد . " چقدر به نوايت دلخوشم . صداي سراغ گرفتن هايت ، كه مي آيي و زنگ خانه ام را به صدا در مي آوري! تو كه وارد مي شوي حس مي كنم كه در نمي زني ، حتي اجازه هم نمي گيري . آن وقت من مي مانم و يك بغض غريب و همين براي هميشه تو را بس خواهد بود. مشق هاي ناتمام ديشبم را تو برايم خط بزن ! قبول ؟ اينجا هر كس دلش هواي گريه دارد مي تواند هق هق كند . اينجا خدا هست حتي اگر گاهي بي رحم شده باشد . اينجا براي از تو گفتن چقدر كوچك است . كم كم هوا سنگين مي شود آنقدر كه نفس كشيدن را تاب نمي آورم . به دنبال دريچه ام . تا روي بال هاي تو پرواز كنم . اما راستش را بخواهي مي ترسم ... که نكند خواب پيله مرا ببرد؟ گم مي شوم و دوباره در خوابهايت پيدا مي شوم سنگيني سكوت تو مرا با خود مي برد . بخوان برايم ! دوباره بخوان ! نه چند باره بخوان ! آنقدر بخوان كه من هم با تو بخواب بروم . مي خواهم من نيز اين بار با تو گم شوم. دوست داري ديگر كسي ما را پيدا نكند ؟ مي خواهي بروم در گريه هايت خيمه بزنم و ديگر باز نگردم ؟ تو مسيح بودي ؟ و به خواب هايم مي گفتي: زنده شوند؟ دلم مي خواهد اين روزها با بوي پيراهن يوسف پيدا شوم مي خوابم و در خواب هاي تو بيدار مي شوم . خوب كه مي بينم خودم را در آغوش ترانه هايت گم كرده ام! بوي نم باران گريه هايت حسودم مي كند به كاغذي كه ديشب ترا در بسترت تنها نگذاشته است. و امروز اما من آبستن خاطرات تلخ تو مي شوم ... شايد بايد دوباره بخوابم تا خدا اين بار تعبير خوابهايم را به رنگين كمان مداد رنگي هايت هديه كند . تا به حال كليد خانه ات را گم كرده اي ؟ گمم در پس كوچه هاي اينجا بي كليد . مانده ام پشت در خسته ام نمي كند اين همه سر در گمي ها يادت نرود اين را تنها تو مي داني و خدا و ديگر هيچ! ... بايد مي رفتي .ماندنت را گريزي نبود . التهاب سرد آن همه بوسه روي كاغذ رنگ نباخته است و دستانم هنوز عطر تو را زمزمه مي كنند . هميشه گم بوديم ميان دلتنگي هايمان ، يادت هست ؟ انگار دل تنگي مان كوچك مانده بود تا هي گم شود و دوباره پيدايش كنيم . راستش را بگو تا كنون چند بار دست به دامنش شدي كه گمت نكند و دست آخر رها شدي به دامان باد ؟! گريه هايت پنجره دل چه كسي را باران زده كرد ؟ غربت غمهايت با كدام مهربان غروب كرد ؟ در خواب تو ، راه گم كرده بودم و ايستاده بودم درست بالاي سرت يك سو نگاهم به پرستو بود . از سوي ديگر تو را مي ديدم . مردنت را . جان كندنت را. نگو كه نديديم ؟ خدا كه آمد دستانم را به دورش حلقه زدم بوسيدمش و دعا كردم كه تو دوباره برگردي . دلم گر گرفته بود . اما انگار خدا نيز ، هم آغوشي آن همه بغض و باران و بوسه را بيشتر دوست مي داشت . پنجره باز بود خبري هم از آن پرستو نبود. دستهايم خالي بود . من ماندم با مرده ات و خدايي كه ديگر نبود؟! راستش را بخواهي مي خواهم مدتي اسير سردابه سكوت باشم . كاركردن من هم بهانه اي شد كه شايد طعم تلخ تيروكمان كودكان اينجا ، از ياد بالهاي شكسته ات برود . خانه ام کوچک بود اما پنجره اش رو به باغ های بزرگی باز می شد که سر تا سر زمستان برفی ام را ياد آور ، بهاری ترين ها می کرد . غوغای عشق چقدراين روزها آرامم ميکرد ...
دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤ ۱- دور روياهايم ديوار می کشم قبول ؟ اما قول نمی دهم که اگر روزی در نگاهت گم شدم دوباره دلم نلرزد و در آوار ديوارها نميرم ...
۲- اصلن می خواهم نام تو را از سرآغاز غم و دريا و دفتر شعرهايم بردارم . حالا اگر حوالی بارانم و سراب بوسه می بينم که تقصير تو نيست .
چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤
خدايا ! غم اين روزها را پايانی نيست ؟ .... یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤
بفرما زديم به فنجاني فال فريب و بعد عادت به تعبير ... در آوار آن همه رويا ويرانم امروز .
خودت را كه گم كني و اسير گمشده ات باشي طعم خوبي ندارد مزاجت را بهم مي ريزد . آن وقت بايد كج خلقي ها را پشت تلخندهايت پنهان كني .تنهايي هايت را يكي يكي ورق بزني اما به آخرش نرسي .شايدم تو خلوتت به خدا بگي: تو كه خوب مي دوني تنهايي يعني چي ؟ پس چرا ...؟ من اين موقع كه مي رسه حرفامو تو نيمه راه گم ميكنم برمي گردم . از خدا ممنونم خيلي وقته كه : تنهايي هامو دوست دارم . نبودنت رو هم . و حتي خودسانسوري هاي خودمو.......
( از محمد عرب زاده ممنونم اين روزها با نوايش خوش دلم را خواند .) یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤
ماندن
اينبار: رفتن از آن تو و ماندن برای من کاش سهم تو هم: مان... نه اين کلمه هيچ گاه نبايد کامل می شد محکوم بود به حرام و لبانم نجاستش را به ترسيم نتوانست.
پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤ هر چه سرم را بالاتر گرفتم راحت تر خاكسترم كرد باد هم عجب حريف خوبی بود. چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤ کاش شهامت اعتراف زير شلاق چشمانم را داشتی .
یکشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٤
دل من زورق رنگارنگ ياد تو بود - يادت هست؟ دل من كاغذك رنگارنگ - بادبادك مست در تاب و تب گيسو بود - يادت هست؟ آسمان آبی بود نا بهنگام ولی ابری گشت تو كه دستت را نرم در پی باد رها می كردی رسن سادگی ام باد تا كجا يكسره بی پروا برد يادت هست؟ ... اين (جوجه) شعر كوتاه الهام گرفته از داستان زيبای بانوی بادبادك اثر خانم سوسن جعفری است . متن امروز شروع وعده ای است كه چندی پيش قول آن را به دوستان خوبم داده بودم . اما در اين ميان بودند كسانی كه تلنگرهاشان موسم پاييزی برای اين دل بی قرار بود. بگذريم ......
طلوع يادهاتان در دلم نورانيست.
شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤ اگر ستاره سرد سكوت مجالم می داد از بلندترين نردبان نيلوفری ترا فرياد می كشيدم و به بالاترين نامهايت قسم می دادم : من نه توان ترانه دارم نه طاقت تاوان گندم يا سيب (ديگر چه فرق دارد؟...) ۰۰۰۰ شنيدم دلتنگی های صاف صداقتتان را ـيكی گفت:اينجا سم هست. بگوئيدش كه من سالهاست كه مرده ام ديگر بريده ام از هر آنچه كه بود و بيشتر نبود. حتی از فائزه نيز بريده ام اما امان از پاره های اين وبلاگ ـبرای خودم می نوشتم برای تو و گه گاه برای همه كسانی كه می آمدند می خواندند و آهسته می رفتند . حالا نه برای خودم می نويسم نه برای تو فقط: برای همه كسانی كه می آمدند می خواندند و آهسته می رفتند .
چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤ ای سبد هاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد . التماس دعا. چندی بيش تر از عمر تبسم به خاطر تو در پرشين بلاگ نمانده . تقصير خودم نيست اما ای کاش مرا نمی راندند. چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٤ دستهای سرد مرا
عريانی دستانت
تن پوش نبود .
بارها:
سکوت سرد ستاره ها را ترجمه کردم اما
يکبار هم شبانه به سراغم نيامدی. یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤
دو دل ديوانه
- يک وجب خاک و کوير -- يک دل ديوانه
-يک بغل بغض غريب -- يک دل ديوانه
- يک ترنم از تو -- يک دل ديوانه
- يک سر آغاز از من --يک دل ديوانه
- يک سر سجده کنان --يک دل ديوانه
- يک ندا بی پايان --يک دل ديوانه
- يک سرود بی آهنگ --يک دل ديوانه
- يک تبسم بی رنگ --يک دل ديوانه
- يک سکوت از سر ناز -- يک دل ديوانه
- يک شروع بی آغاز -- يک دل ديوانه
-يک دل شيدايی
--دو دل ديوانه
.............مثل بقيه نوشتهام بازم يه حسی اومد بعدم خودش بساطش رو جمع کرد و رفت . رفتن تو را هيچ وقت باور نمی کنم..............
شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤ چرك نويس خاطراتم را از ديروز هايت پس بگير! مچاله تمام آن كاغذ های سفيد گواه سادگی ام بود. دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤
به خدا بگو بذاره من بميرم......
تقديم به آستان پر مهرت:
سلام :
وقتی همه بوی تو رو حس می كنن.
وقتی همه صدای پاهات رو می شنون.
وقتی همه برای اومدنت جشن شادی می گيرن.
وقتی همه منتظرن كه بياي.
..............
وقتی من كورم و كر
....................
می رم خودم و بين اين همه عاشق قايم
می كنم.
می ترسم من رو ببينی و اما نشناسي.
می ترسم تو هم دل منو بشكونی .
می ترسم .
از همه چيز می ترسم .
از تموم اون گناهايی كه كردم .
از تموم اون پاكی های كه برای هوس های زود گذر
خودم از دستشون دادم .
از تموم خوبی هايی كه در حقم كردی ومن ........
نخواه كه همه از بديای من با خبر بشن
برو پيش خدا ازش بپرس
اگه قرارشد منم رسوا كنه
به خدا بگو بذار من بميرم
خدا حرف تو رو بهتر گوش می ده
آخه تو كه گناهی نكردی
تو هم مثل خودش مهربونی
(يه وقت نگی از طرف من داری می ري.)
خداحافظ
يادت نره ؛ بهش نگي يواشكی دوستش دارم .
شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٤ در بيكرانه بوسه های شيطانی
غرور لبهايم نخواهد شكست
- به آفتاب بگو:
آن قدر ببارد تا سايه ام سجده كند پاكی ام را |
||
